آخرین موهیکان:خلیل پاک‌نیا

lagu

نیم نگاهی به رمان «نسخه دکتر واسّر»،لارش گوستافسون
Lars Gustafsson, 1936-2016

پیرمردی هشتادساله، مدیرعامل سابق، می‌نشیند کنار پنجره‌ی اتاقش که رو به ایستگاه اتوبوس است، به گذشته فکر می‌کند و یادداشت می‌نویسد. افکارش بیشتر حول‌وحوش زندگی خودش می‌چرخد که در واقع اصلاً زندگی خودش نیست، یا آدم چطور می‌تواند بفهمد که او در لحظه‌ای تعیین کننده، هویت فرد دیگری را صاحب شده است.
«از جمله خصوصیات زندگی‌ام یکی هم این اتفاق عجیب و غریب است که دو بار مراسم خاک سپاری خودم را از دست دادم – شوخی معمول من در جمع‌های خصوصی – آقای «کنت» ناپدید شد، شاید بشود گفت درگذشت. و آقای «کورت»فارغ التحصیل پزشکی هم درگذشت و این یکی را نمی‌شود انکار کرد.»
آقای کنت ساکن شهری در غرب سوئد به‌طور اتفاقی و در نتیجه انتخابی آزادانه تبدیل به دکتر کورت می‌شود ساکن وایمار در آلمان شرقی. این اتفاق در کنار استعداد قابل‌ملاحظه‌اش باعث پیشرفت او می‌شود، پزشک متخصص بی‌خوابی می‌شود و کم کم به مقامات عالیه بوروکراسی بهداشت و درمان همگانی می‌رسد. اتفاق و انتخاب دست به دست هم می‌دهند جوانی بی‌تجربه از نظر اجتماعی اما تعمیرکارِ مهار موتور قایق‌ها، دون ژوانی می‌شود که اشتیاق خاصی به پروفسورهای زن دارد.
وقتی دارد مرزهای فردیت و هویت آدمی را بررسی می‌کند انگار دارد نظریه‌های تغییرشخصیت و رفتار آدم‌ها را سبک و سنگین می‌کند دقیق‌تر می‌کند. – در واقع شما هیچ کسی نیستید- که البته متضاد این نیست که آدم بفهمد چطور می‌تواند به بهترین روش از استعداد یا بی استعدادی‌اش استفاده کند، از تعمیر موتور قایق‌ها به تیمار بیماری‌های روحی و جسمی بپردازد. البته شانس و اتفاق هم نقش بازی می‌کند مثل وقتی که آقای کنت در غرب سوئد به داد موتورسواری از آلمان شرقی می‌رسد که در گودالی کنار جاده افتاده، تن و بدنش خرد شده است. اما کارت شناسایی‌اش در جیب بغل کت چرمی او سالم است و به درد کنت می‌خورد.
…شیشه شور بیمارستان دانشگاه اوپسالا می‌شود و در عین کار بخش‌های مختلف بیمارستان را دید می‌زند فکر می‌کند کدام بخش درد و سرش کمتراست و او شانس بیشتری دارد، تمرین می‌کند لهجه‌اش را هم عوض می‌کند سوئدی آلمانی حرف می‌زند البته تیزهوش هست راحت هم در هرجمعی حل می‌شود .. تصمیم می‌گیرد متخصص بی‌خوابی شود …
رمان «نسخه دکتر واسّر»  آقای گوستافسون مثل بیشتر آثار او مجموعه ایست سرگرم کننده، پُر از طنزهای رندانه، نگاهی شاعرانه به اتفاقات روزانه، نظرات تحریک کننده و جمله‌های کوتاه و روشن فلسفی که با مهارت خاص او در تار و پود رمان بافته می‌شود.
یادش گرامی باد

Advertisements

داستان‌های خواندنی:خلیل پاک‌نیا

khalil-paknia

۲۴ ژانویه ۲۰۱۶

«داستانِ داستان»

همین که شروع می‌کنیم سخنرانی کنیم یا به سخنرانی کسی گوش کنیم ناگهان اسیر روایت می‌شویم، انگار شرط لازم اینکه اسیر نشویم این است که زبان پریش کاملی باشیم، آن وقت زمان تبدیل می‌شود به تفاوت این لحظه با لحظه بعد، بدون هیچ ارتباطی یا هیچ روندی، الان این اتفاق افتد، الان یک اتفاق دیگری افتاد و همین طور تا بعد… اما خوش بختانه انگار خودآگاه آدمی، زبان پریش نیست همین که همسایه من یا شما می‌پرسد: سلام، حال شما چطور است؟ داستانی سرهم می‌کنیم روایتی می‌بافیم

اگر هم کسی داستان زندگی من و شما را بپرسد انگار به طور دقیق می‌دانیم کدام فصل‌ها را بازگو کنیم و در‌‌ همان حال که داریم آن را سر هم بندی می‌کنیم داستان رسمی خود را می‌آفرینیم. البته یک ضربه مغزی کافی است تا تمام این فصل‌ها به هم بریزد و بدون داستان شویم.

به همین شیوه، شاید بشود گفت هر ملتی تا زمانی حیات دارد نفس می‌کشد که بتواند روی داستان واحدی به توافق برسد مهم نیست این داستان چی باشد.

*****

۴ فوریه ۲۰۱۶

«سایه یک مبارز»
مدیر بازداشتگاه زیر برگ یک ساعت و نیم کار دیلماجی را امضاء می‌کند. به طرف در خروجی راه می‌افتیم. فریاد‌ِ تظاهرکنندگان را می‌شنویم، کلمات آشنای پناهنده، حقوق بشر، اخراج،… نزدیک‌تر که می‌شویم دست نوشتهٔ همین کلمات را روی پلاکارد‌ها می‌بینیم.

بیرون بازداشتگاه می‌ایستم تا از زبان مدیر با نماینده تظاهرکنندگان حرف بزنم. هر دو طرف می‌دانند که جایی در این ساختمان بزرگ، پشت آن دیوار، آدمی در انتظار نشسته است تا به سرزمینی برگردد که از آن فرار کرده است.چند نفری این آواره پناهنده را می‌شناسند، بقیه هم باخبر شده‌اند. اما همه نگران او هستد و البته کسی نمی‌خواهد جای او باشد. از قوانین و مقررات حرف می‌زنم، اینکه چه کسانی تصمیم می‌گیرند تا او اخراج شود. از کارکنان بازداشتگاه، آن‌ها هم می‌دانند بازداشت یک پناهنده آواره و اخراج او کار درستی نیست. آن‌ها هم در برزخ وظیفه یک کارمند و یک آدم گیر کرده‌اند. من، مدیر بازداشتگاه در لباس نماینده اجتماعی که فکر می‌کند هم برای حقوق انسانی ارزش قائل است و هم در عمل به آن‌ها وفادار، صدایمان را بلند می‌کنیم با این وجود صدا‌ها به هم نمی‌رسد.

دختران و پسران جوانی را می‌بینم که هم خوب می‌دانند چه می‌خواهند و هم می‌خواهند این وضع را تغییر دهند و ناگهان یادم می‌آید که در گذشته‌ای نه چندان دور، خودم هم -همیشه آخر صف- همین حال را داشتم. در ابتدا بیشتر شور و احساس و کمی تحلیل‌های سفید و سیاه و بعد‌ها شاید اندکی تجربه، درک شرایطی را که گرفتار آن هستیم پیچیده‌تر کرد اما انگار همیشه همین هم دردی مهم‌تر از همه چیز بود.

در اتاق نگهبانی، لابه لای حرف‌های مدیر و کارکنان، وقتی داشتند از خود می‌پرسیدند چطور آدم‌ها مجبور می‌شوند از سرزمین خود فرار کنند و به شرایطی تن دهند که هرگز نه عادی است و نه پذیرفتنی، احساس خشم و ناامیدی کمتر از فریادهای این جوان‌ها نبود اما بیرون بازداشتگاه در مقابل اعتراض کنندگان نه با زبان عشق و هم دردی بلکه با زبان دیگری حرف می‌زنیم.

شاید نتوانستیم حرف‌های همدیگر را بشنویم یا در نیمه راه به هم برسیم. در چشم اعتراض کنندگان من‌، مدیر و کارکنان بازداشتگاه‌‌‌ همان بورکرات‌هایی هستیم که زمانی نه چندان دور خودم آن‌ها را می‌دیدم. انگار کلمات و جملات نمی‌تواند بین دو دنیا که زبان و نقطه حرکت متفاوتی دارند ارتباط برقرارکندتظاهر کنندگان پراکنده می‌شوند. مدیر دست تکان می‌دهد به داخل بازداشتگاه بر می‌گردد من هم برای نماینده تظاهرات دست تکان می‌دهم و به طرف ایستگاه اتوبوس راه می‌افتم. هر دو غمگین از سرنوشت پناهنده‌ای که حالا در انتظار اخراج نشسته است و خوشحال از این همه هم دردی و فریاد جوان‌ها.

به نظر می‌رسد در یک دمکراسی به هر دو تکه احتیاج داریم. از یک طرف قوانین و مقرراتی که عادلانه – تا آنجا که ممکن و عملی است-ما را از دست خودمان نجات دهد و از طرفی برای اعتراض‌ها، عکس المعل‌های آنی و حتی غیر قانونی در هم دردی آدم‌ها جا باز کند. همه سیستم‌ها ترسناک می‌شوند وقتی نتوانیم حرف‌های همدیگر را بشنویم در نیمه راه به هم برسیم و این امکان همیشه هم هست و هم عملی است که هر دو صدا را از یک فرد بشنویم.

*****

۳۱ مارس ۲۰۱۶

» اتوبوسی به نام ۸۳۰»

سوار که شدم دیدم باز «سیدنی پواتیه» پشت فرمونه، گفت بشین همین جلو، عید پاکه و اگه شانس بیاریم اتوبوس تا آخر خط دربست مال خودمونه، گفتم سیدنی گرسنمه، این وقت شب توی مسیرت رستورانی هست که باز باشه گفت باز می‌خواهی رفیق نیم راه بشی.
نزدیکای»وگا» یه نیش ترمز زد گفت چراغاش خاموشه اما چار تا تقه بزن به اون پنجره‌ای که بالاش پرچم وایکینگ هاس درو باز می‌کنه، یه کم سوت و کور امشب اما غذاهاش بد نیست یادته نره بگی رفیق سیدنی ام اومدم برای شام آخر و گرنه تحویلت نمی‌گیره…دیدم میز کنار پنجره خالی است رفتم و نشستم. چیزی که نظرم را گرفت تابلوهای قدیمی رنگ روغن نبود که روی دیوار آویزان بود و از شکار حیوانات حکایت می‌کرد یا رنگ پریدگی و بی حالی گارسون که لیست غذا را گذاشت روی میز و رفت، فضای غریب اینجا بود، انگار همه منتطر بودند بینند «چه کسی برای شام می‌آید؟»

خانواده‌ای سه نفره دور میز روبرو نشسته بودند، آرایشی دقیق چشمان درشت زن را زیباتر کرده بود، پاشنه‌های بلند چوبی کفش‌ها از زیر پیراهنی سرخ و پرچین بیرون زده بود. کُت چرمی مرد یکی دو شماره از او بزرگ‌تر بود. پسرکی تین ایجر با موهای کوتاه و روغن زده بین زن و مرد نشسته بود. انگار هرسه نفر یک راست از آرایشگاه برگشته‌اند دور این میز نشسته‌اند و در سکوت غذا می‌خورند.
بعد آکاردئون را دیدم روی صندلی خالی کنار آنها ایستاده بود. این خانواده کوچک ارکستر شبانه مجلس بود. بعد خیال کردم احتمالاً در یکی از گتوه های حومه زندگی می‌کنند سوار قطار شده‌اند از ایستگاه‌های تاریک مارس بدون بلیط گذشته اند تا به اجرای امشب برسند
چند لحظه بعد تقریباً هم زمان باهم بلند شدند قاشق و چنگال‌ها را کنار بشقاب گذاشتند رفتند جلوی سالن، آواز خواندند و نواختند. زن پشت میکروفون، آکاردئون در آغوش مرد و پسرک با پاهای لاغرش از کیبورد کوچکی صدا در می‌آورد . بعد از اجرا برگشتند دوباره نشستند پشت میز و به شام خوردن در سکوت ادامه دادند

در میان پرده بود که دیدم زن دستش را گذاشته روی پیشانی و فشار می‌دهد مثل آدمی که میگرن دارد، درست وقتی که می‌خواست دوباره بلند شود برود پشت میکروفون آهی کشید. به خودم گفتم چندین نوع آه کشیدن در دنیا هست شاید درست نباشد همه را به یک نام بخوانیم. دلم می‌خواهد آه کشیدن امشب را «آه پیش از آواز» بنامم. ساز و آواز که تمام شد می‌خواستم برایشان دست بزنم اما هیچ‌کس دست نزد. غذایم که تمام شد بلند شدم رفتم کنار میز ارکستر و به رومانیایی گفتم:»مولتومسک پنترو موزیکا»، ممنون برای موسیقی. با تعجب نگاهم کردند بعد بلند شدند به نوبت، یکی پس از دیگری با من دست دادند. وقتی داشتم می‌رفتم طرف ایستگاه اتوبوس برگشتم و برایشان دست تکان دادم . ایستاده بودند و دست تکان می‌دادند اما مطمئن نیستم در تاریکی مرا می‌دیدند.

*****

۲۱ آوریل۲۰۱۶

استانبول

در بخش آسیایی شهر، نه چندان دور از ساحلِ مرمره آپارتمانی اجاره می‌کنند. از آنجا می‌توانند سایه روشن جزایر پرنسس را ببینند، روز‌ها با کشتی مسافربری به بخش اروپایی شهر می‌روند. روی عرشه بر نیمکت‌های چوبی می‌نشینند. بادهایی که بین دو قاره می‌وزد گیسو‌ها را افشان می‌کند.
تابستان دارد از راه می‌رسد روز‌ها و شب‌ها گرم‌تر می‌شود. باید با پنجره‌های باز بخوابند، روز‌ها صداهای متفاوتی از کوچه می‌شنوند. کوچه‌ای که هم محل کار کارگران ساختمان است هم پارکنیگ کوچک اتوموبیل‌ها، هم زمین فوتبال کودکان در عصر‌های یکشنبه. شب‌ها هم صداهای متفاوتی می‌شنوند. صدای بوق ممتد مینی بوس‌ها، جیغ گربه‌ها، صدای دست فروش‌ها، زبان غریب و آشنای مردم در پیاده رو.
اما بعضی وقت‌ها وسط شب، چند لحظه‌ای سکوت کوتاهی ظاهر می‌شود که آدم احساس می‌کند در دهکده‌ای دور افتاده زندگی می‌کند. در یکی از این شب‌ها بین سه تا چهار صبح از صدایی بیدار می‌شود. زنی به آرامی آوازی غم انگیز می‌خواند. شاید ترانه‌ای فولکلور. چنان آرام که نمی‌شد فهمید چه می‌خواند یا به چه زبانی. با این حال به دلیل نامعلومی انگار برای او می‌خواند. شاید از پنجرهٔ باز آپارتمان روبرو می‌آید. بیدار می‌شود، به آواز گوش ‌می‌کند تا دوباره به خواب رود.
صبح که بیدار شد فکر کرد دیشب چه اتفاقی افتاد، بیرون پنجره آفتاب می‌درخشید ولی از آن آواز خبری نبود. شاید خواب دیده بود، روز‌ها و شب‌ها گذاشت. اتفاق می‌افتاد که بیدار می‌شد و چند لحظه درسکوت انتظار می‌کشید اما دیگر هرگز آن آواز را نشنید. چند روز بعد استانبول، آن آپارتمان، قسمت آسیایی شهر، کشتی ‌های مسافربری، بادهایی که بین دو قاره می‌وزید را ترک کردند.
هیچ وقت نفهمید آن آوازخوان که بود، چه می‌خواند، برای چه کسی می‌خواند. برای او، برای شما. شاید زیاد مهم نباشد اما اتفاق می‌افتد که وقتی در سکوت نشسته است چشم‌هایش را می‌بندد و می‌تواند آن آواز را بشنود. هنوز هم نمی‌داند آن آوازخوان که بود؟ چی می‌خواند؟. فقط می‌داند که برای او می‌خواند.
همهٔ ما دیر یا زود آوازی را می‌شنویم که نمی‌شود از دستش خلاص شد.

*****

۱۴ ژوئن ۲۰۱۶
«هاف تایم»

وقتی رسیدم سرِ ایستگاه دیدم اتوبوس راه افتاد و رفت، برگشتم داخل مرکز خرید محله، دنبال یک جای خلوت وخنک می‌گشتم تا ازعوارض جانبی مصرف بیش از حد ویتامین دی این روزها در امان باشم .

فانوسِ انجمن فرهنگی محله روشن بود. ساعت موبایل را گذاشتم روی زنگ که اتوبوس بعدی را از دست ندهم و از پله‌ها رفتم بالا. این انجمن فانوس مثل پرِ طاووس وقتی باز باشد از هر پّرش هنری می‌بارد، از شعرهای نو نو چند نوجوان که در راه پله‌ها سروده شده تا تفسیرهای شاید من درآوردی چند معلم بازنشسته ازریلکه و تد هیوز و… رقاصی و ساز و آواز، نقاشی و کاردستی و نمایش که جای خود دارد، بافتنی از همه نوع پوشیدنی یا خواندنی. آدم بی‌هنر هم می‌تواند در سایه این طاووس کمی خلوت کند، کتاب‌های مجانی قفسه‌هایی را که از معنا می‌لرزند تورق کند تا دلش کمی خنک شود.

گوستاو نامی انگار آزادی هنری را بی قید و شرط کرده بود – هیجان زده از کشف ارتباط داروی بی خوابی و خلق ادبیات جهانی- پوستری چسبانده بود روی قفسه کتاب‌ها که این سطرش بد بود:» کافکا رمان مشهورش مسخ را در عرض سه هفته نوشت، چون روزهای کار می‌کرد، و شب‌ها هم نمی‌توانست بخوابد بیدار می‌نشست و می‌نوشت. از بی خوابی و استرس و… رنج می‌برد.»
با استفاده از آزادی بی قید و شرط، تکه چسب زرد بالا و پایین پوستر را کَندم،آن را لوله کردم و روی آن نوشتم: جناب گوستاو آقای کافکا بعد از کار روزانه می‌گرفت تخت تخت می‌خوابید و نیمه‌شب بیدار می‌شد و با خیال راحت می‌نوشت.

یادم هست اوایل، یک بار که پیر و جوان دور همین فانوس جمع شده بودند داشتند داستان می‌بافتند انگار آدم کم آورده بودند، ریش سفید انجمن- پیرمردی به خیالِ خودش ریلکه شناس- دست ما را که ردیف آخر نشسته بودیم گرفت و آورد اول صف و گفت شما بفرمایید بخوانید گفتم اوکی . کتابخانه محله بغل همین انجمن «تیرچراغ برق» است رفتم داخل دیدم «خط فاصله» هادی کیکاووسی، هم ولایتی خودم یک تنه از قفسه‌ها زده بیرون. کتاب را قرض کردم و برگشتم در جمع فانوسیان.
– با عذرخواهی فراوان از هادی عزیز- پیش خودم گفتم این جماعت که فارسی نمی‌فهمند بگذار کتاب هادی دستم باشد اما داستانی را که کمی خوب بلدم تعریف کنم. «سیاه سمبو»ی صفدری را همین طور عشقی عشقی چند بار ترجمه کرده بودم، پارگراف‌هایی را هم کم و بیش حفظ بودم شروع کردم و به زبان وایگینگ ها سر و ته داستان را به هم آوردم، دو سه جا یا بیشتر هم توی دست اندازافتادم اما به خیر گذشت.
بیرون منتظر اتوبوس بودم که دیدم پیرمردِ ریلکه شناس آمد کنارم ایستاد سیگاری روشن کرد و بی مقدمه گفت: شعرهای فرانسوی ریلکه هم در لحن و متن، دو سه گام پایین‌تر از شعرهای آلمانی اوست، کمی دست انداز دارد. زبان اصلی با شیر مادر و نان پدر، آب و هوای محیط جا می‌افتد در رگ‌های آدم می‌چرخد ماهیچه می‌شود، بعد تقریبا درگوشی گفت اصل و نسب خود من آلمانی است که کمی ترسیدم.
بعد هم پرسید لحن و زبان این داستان سیاه افریقایی! که تعریف کردی کمی شبیه رمان «کُمدیا اینفانتیل- دِرام کودکانه » هنینگ مانکل ما نبود؟

*****

قایقرانی بدون پارو: پر رُدستروم

Per Rådström

مترجم: محمود داوودی( Mahmood Davoodi) ، استکهلم.

pär rådström

می‌خواست یک شب خوب و آرام را در خانه بگذراند. تمام روز در انتظار آن بود، دلش به آن خوش بود. حتی فکر کرده بود برای روز بعد تمارض کند و سر کار نرود، با همین خیال یک چتول عرق و یک چتول ورموت شیرین خریده بود. او خدای خواندن آگهی‌های تبلیغاتی بود، به همین دلیل یک آن تصمیم گرفته بود با خرید یک بطر شراب «وینوتینو» کار روشنفکرانه‌ای هم انجام بدهد، اما بعد پشیمان شد.
توی راه چهار مجلهٔ هفتگی را خواند، وقتی از آن‌ها فارغ شد، وقتش بود که «کتاب کفتار» را بیرون بیاورد، آخرین شماره‌اش: «آه خدای من، یک قتل!» ساعت هفت توی محلهٔ خود، منطقهٔ نوساز «مرداب خوشی» بود. وارد خیابان آویشن شد، بعد پیچید بالا طرف خیابان مرزنگوش تا بیفتد توی خیابان شنبلیله جایی که زندگی می‌کرد. می‌توانست به سمت میدان ادویه برود، اما مجسمهٔ عظیم و سفید رنگ سیر همیشه کمی آزارش می‌داد.
تا آسانسور بیاید، ایستاد و منگ به نردهٔ غول آسای آهنی خزیده شد که از دل تمام ساختمان می‌گذشت. یک نردهٔ ایمنی و حسابی، طراح و آهنگرش حتماً کلی با هم مشورت کرده بودند تا یک نردهٔ درست و حسابی از آب در بیاید، که اگر آدم دلش خواست بتواند در تابستان دوچرخه‌اش را به آن تکیه بدهد، یا در زمستان چوب‌های اسکی را. اما حالا نه دوچرخه‌ای بود و نه چوب اسکی. پائیز بود. و به جای آن پلاکاردی بود دربارهٔ بخت آزمائی با جوایز هنری و کلاس‌های شبانهٔ زبان اسپانیائی و ایتالیائی و هم‌چنین فراخوانی دربارهٔ جمع آوری روزنامه‌های باطله به نفع انجمن «رفاه و آسایش حومه». توی آسانسور خودش را ورانداز کرد. روی سمت چپ آسانسور کسی سعی کرده نام معمولی‌ترین آلت جنسی را که همهٔ مردها دارند حکاکی کند، اما فقط تا نیمه موفق شده بود. شکل KL (ساعت) بود. مداد قرمزش را بیرون آورد، نوکش را خیس کرد و یک صفر اضافه کرد، شد: KL0، ساعت صف. نیشخند زد. البته بدون دلیل. راهرو را طی کرد. رسید به در، سرش را چرخاند تا دیوارهٔ پلکان را نبیند. چون از تزئینات هنرمندانه‌ای که تمام در و دیوار تا طبقهٔ دوازدهم را پوشانده بود دل خوشی نداشت. همهٔ خانه‌ها در مرداب خوشی پر بود از این تزئینات هنرمندانه، چند گروه از جمله «جوانان» و «هنرمندان مبارز» «جوانان طرفدار خلق» و «نقاشان روانی اجتماعی» توی منطقه شانس هنرنمائی نصیبشان شده بود. نوشته‌های روزنامه‌ها در این باره یادش آمد.
این منطقه زمانی طراحی شده بود که چهار تا روزنامه وجود داشت و حالا فقط دو تا بود. یکی روزنامهٔ کارگران، داگنز اکسپرس نی هتر. تیراژ اولی صد و چهل هزار تا و دومی یک میلیون و چهارصد هزار.
در را باز کرد و رفت تو. پالتویش را توی هال در آورد و به یکی از دو تا گیرهٔ جارختی آویزان کرد. توی درگاهی آشپزخانهٔ نقلی‌اش با یک دست اجاق را روشن کرد و با دست دیگر کلید چراغ حمام را زد. نامه هائی که پشت در افتاده بود زیر پایش خش خش کردند. آن‌ها را برداشت وارد اتاق شد و روی مبل نشست. شش تا بود.
یکی از دانشگاه خانگی بورژوازی، با عنوان «برای شما که می‌خواهید به جائی سفر کنید!» اطلاعیه‌ای بود دربارهٔ این که کسانی که تقاضایی برای دریافت خودآموز بزرگ زبان اسپانیائی با لهجهٔ آمریکای جنوبی بفرستند، می‌توانند در کلاس‌های آزاد زبان روسی نیز شرکت کنند. نامهٔ بعدی از مؤسسهٔ آموزش مردمی بود، که قول سه هفته اقامت در جزایر قناری را داده بود، به شرطی که در مدت دو ماه دوازده جلد «فِریده گورد»، دوازده جلد «موبری» و مجموعه اشعار «لیندگرن» را خریده باشد. آن هم در سری چاپ‌های ارزان. به علاوه باید با هفت کلمه به این سئوال جواب بدهد. «چرا من گلچین‌های ادبی می‌خرم» بعد باید بپذیرد که به خانه‌اش بیایند تا نشان دهد که چنین گلچین‌های ادبی را دارد. سومین نامه از انجمنی بود به نام «هنر غذاست» با وعدهٔ یک سفر تحصیلی به چین، البته به این شرط که بتواند با سه کلمه شعاری با این مضمون بسازد: چرا لیتوگرافی در خانه لازم است. برای عضویت در انجمن ضروری است که گواهی داشتن سه اثر لیتوگرافیک ارائه شود، و یکی از آن‌ها باید انتزاعی باشد تا به هنر جوان شانسی برای پیشرفت داده شود. چهارمین نامه دعوتی بود برای سفر به جزایر قناری و سه هفته اقامت در آن­جا، اگر می‌توانست بگوید: چرا برای رفتن به جزایر قناری همیشه از شرکت مسافربری «سفرهای دنیا» استفاده می‌کند. پنجمی نامه‌ای شخصی بود، که از او می‌خواست توضیح بدهد، چرا تا کنون عضو انجمن آسایش منطقهٔ مرداب خوشی نشده است؟
ناگهان فکری به کله‌اش خطور کرد، از جا بلند شد رفت بیرون. دکمهٔ آسانسور را فشار داد. وارد آسانسور شد و 0 را پاک کرد و به جای آن یک K نوشت، شد: KLK.
ساعت K. زمان T. و حالا ساعت ضربه می زند… و چه نزدیک، چه نزدیک. به شدت خندید و برگشت به اطاقش، جایی که حالا اجاق گرم شده بود. یک کنسرو سوپ «ما که بیشتر از همه می‌دانیم» باز کرد. که باید در خلال برنامهٔ تلویزیونی مردم پسندی به همین نام خورده شود. برای این که اطاق را کثیف نکند توی توالت نشست و غذا خورد. این جا به اش خوش می‌گذشت. کاشی تمیز بود و می‌درخشید و در عین حال مکانی خصوصی بود. این جا می‌توانست با خود خلوت کند. این جا نه به کتاب‌ها احتیاج داشت نه به تابلوها  و نه به رادیو و تلویزیون. سرپوش توالت را پائین می‌آورد و می‌نشست و غذا می‌خورد، این­جا او یک انسان بود. توی وان حمام جوراب‌هایش در آب شناور بود. بندهای رخت چپ و راست در سراسر این اطاق یک متر و نیمی کشیده شده بود و روی آن‌ها زیرشلواری‌ها و پیراهن‌ها و حوله‌ها و یک روزنامهٔ کهنه آویزان بود. سرپوش توالت را پائین آورد و نشست و غذایش را خورد. احساس می‌کرد همراه دیگر انسان‌هاست. صدای همسایه‌ها را می‌شنید. کسی آواز می‌خواند. یک نفر می رید. یکی قرقره می‌کرد. و لوله‌ها می‌غریدند. دریچهٔ حمام را باز کرد تا صداهای زنانه را بشنود. صداهای بی نظیر زنانه‌ای که بدون کلام سخن می‌گفتند. دید که دارند زیر بغلشان را پودر می‌زنند. این جا بی‌نظیر است. چه نزدیک، چه نزدیک. سوپ را هورت کشید و از توالت خارج شد و دوباره رفت توی اطاق. تلویزیون را روشن کرد. با صدای بلند، تا همسایه‌ها بتوانند بشنوند. می‌دانست که یوهانسون تلویزیون ندارد. روی مبل راحتی دراز کشید. چراغ سقف خاموش بود و فقط نور تلویزیون اطاق را روشن می‌کرد. از خیابان صدای یکی از ماشین‌های پت و پهن لاتی آمد که پیچید توی میدان و پشت سرش یک کسی جیغ زد. بی‌حرکت دراز کشید و منتظر آژیر پلیس شد. وقت گرفت. درست سه دقیقه شد. از خودش پرسید، امشب چقدر می‌خواهد طول بکشد. بگذار ببینم. اگر ماشین لاتی به فلکهٔ تاج جنوبی رسیده باشد، بعد می‌خواهد برود پائین سمت خیابان تلیهٔ جنوبی با ١٢٠ کیلومتر در ساعت و پلیس شاید با سرعت ١۵٠ کیلومتر. پلیس‌ها می‌توانند پیش از آن که لاته به فرعیِ هودینگه برسد جلویش را سد کنند. رکورددار گوستافسون بود. او یک پلیموت را تا تقاطع دماغهٔ بندر و خیابان تلیهٔ جنوبی رانده بود و اگر با یک سیمکا تصادف نکرده بود، شاید به بالای پل هم می‌رسید. بچه‌ها هنوز دربارهٔ روله گوستافسون حرف می‌زنند. حتی پلیس‌ها مجبور شدند -البته با بی‌میلی- اعتراف کنند که گوستافسون از آن‌ها سریع‌تر رانده بود. از روی مبل بلند شد و رفت جلوی پنجره. از میدانچه چند زن با روپوش‌های مندرس کار می‌آمدند. مددکارهای اجتماعی بودند.
هر روز مجلس قوانین و دستورات جدید صادر می‌کرد. قوانینی که سطح زندگی را بالا می‌برد و هر روز بیشتر و بیشتر به تعداد مددکارهای اجتماعی که قانون را زیر پا می‌گذاشتند افزوده می‌شد. قانون سال‌ها جلوتر از آن که امکان عملی شدنش وجود داشته باشد قرار داشت، اول قوانین می‌آمدند و بعد پشت سرش لنگان لنگان پول‌ها. زن‌ها یک جوری بچه مدرسه‌ای ها را به خاطر می‌آوردند. به شکل و شمایلی که از دوران کودکی به یادش مانده بود. موجودات کوچک خاکستری که در صبح‌های زمستان جلوتر از دیگران می‌دویدند. کوچولوهای مچاله شدهٔ خاکستری با شکلاتی توی ذهنشان عجله می‌کردند که به دعای صبح­گاهی برسند تا از شر توبیخ و سرزنش نجات پیدا کنند.
مددکارها آن پائین از هم جدا شدند و هر کدام به راه خود رفتند. مدتی نشست و به تلویزیون نگاه کرد. اول حاشیه‌دوزی یاد گرفت بعد برنامه‌ای بود دربارهٔ این که گربه‌ها هیجده پنجول دارند نه بیست تا. و اضافه می‌کرد که این اختاپوس‌های هشت پا کاملاً بی خطر هستند. بعد یک فیلم صامت از دههٔ بیست نشان داد که قرار بود آدم را بخنداند. بعد یک فیلم حادثه‌ای از اواخر دههٔ پنجاه، که معنی‌اش این بود که آدم باید جدی باشد. زمان، فکر کرد به خرافهٔ عجیب و غریب در زمان، ما سی سال به چیزهائی که در دههٔ بیست مد بود خندیدیم. چون یک ایدهٔ مضحک ایستا به نظر می‌رسید. در پایان دههٔ پنجاه حتی متوجه نشدیم که دیگر نمی‌خندیم. زمان، فکر کرد. به نظر می‌رسید، مردم تصور می‌کردند که سی سال بعد از پدر و مادرهاشان به دنیا آمدن یک ویژگی مثبت اخلاقی است. توی تلویزیون مردی قلمبه سلمبه اما گیرا دربارهٔ طاعون و خرافات و جباریت صحبت می‌کرد، در قرنی از قرون وسطی وسطا. زمان، فکر کرد. چه بی رحمانه. قرنی کاملاً بی‌دفاع. درست مثل قرن ما، ۶٠٠ سال بعد کسی خواهد آمد و دربارهٔ سال‌های ١٩٠٠ صحبت خواهد کرد. دربارهٔ جنگ‌های ما. آن وقت در یک طرف تنها انیشتن خواهد بود و آن طرف دیگر، ما جهودکش ها. قرن جهودکش ها، چه بی‌دفاع است زمان. چیزی که می‌خواستیم از آن دفاع کنیم نه سرزمین­ مان بود و نه شهرمان بلکه فقط زمان ما بود. و راستش تنها چیزی که می‌توانیم با اسلحه از آن دفاع کنیم مکان ما در زمان ماست، تا نشان دهیم فرزندان حقیقی زمانه هستیم. آیا می‌خواهیم فرزندان حقیقی زمانه باشیم؟ انصافاً؟ آیا بیشتر نمی‌خواهیم از زمان خود دفاع کنیم تا بدین وسیله نشان دهیم امکانش بود که طور دیگری باشیم؟
تلویزیون را خاموش کرد و چراغ اطاق را روشن کرد. به اطرافش نگریست. شش لیتوگرافی، نمایش‌دهندۀ شش موقعیت انسانی و همین طور قفسه‌های کتاب. دو متر کتاب از انتشارات «فی ب» یک متر کتاب‌های «وینگ» نیم متر کتاب از باشگاه کتاب و دو متر کتاب‌های «ب ف ب». کلاسیک‌های روس، کلاسیک‌های اطریش، کلاسیک‌های سوئد و کلاسیک‌های فرانسه و هند. اما او وقتی برای خواندن آن‌ها نداشت. کتابی را به یاد آورد که معلمش آن را توصیه کرده بود. «این را بخون» و چند هفته بعد معلم پرسیده بود «خب، آندرسون کتاب را خواندی؟» «نه متأسفم، نتوانستم تمامش کنم.» توصیه آن را کشته بود. بیست سال بعد همین کتاب را دیده بود و آن را خوانده بود و خوشش آمده بود. اما مثل چیزی بی مزه و از دهن افتاده بود. دلش می‌خواست خودش چیزی را پیدا کند. خودش سر در بیاورد که این اختاپوس هشت پا بی خطر است. خودِ خودِ خودش. نمی‌خواهم بدانم که گربه هیجده پنجول دارد. من یک گربه می‌خواهم که نگاهش کنم. یک گربه به من بده بعد سئوال کن تا جوابت را بدهم. اما وقتی گربه‌ای ندارم صد سال سیاه نمی‌خواهم بدانم چند تا پنجول دارد. به علاوه حالا دیگر دلیلی دارم که هیچ گربه‌ای برای خودم دست و پا نکنم. چون درست همین حالا فهمیدم که گربه دقیقاً چند تا پنجول دارد. به یاد مشروب افتاد. کنار تلفن نشست به آندرش زنگ زد. شاید او میل داشته باشد بیاید بالا و یک پیک بزند. زن آندرش گوشی را برداشت. -نه آندرش توی اطاق خودش داره یک کشتی جنگی می سازه- به یوستا تلفن کرد. او رفته بود کلاس زبان ایتالیائی. یونه خانه بود اما میل نداشت. وقتی گوشی را گذاشت، لحظه‌ای نشست و کیف پولش را در آورد. ۶٠ کرون. کافی بود. بلند شد و رفت بیرون. رفت پائین سمت میدان که محل تجمع مرداب خوشی بود. آن جا مجسمه هائی برای بازی وجود داشت و دیوارها با رنگ‌های شاد نقاشی شده بودند و در کنج «کرسو» واقع شده بود. یک بار کوچک ایتالیائی. وارد بار شد و چون چهارشنبه بود «اسوبوکو» خورد. غذاهای ساده را دوست داشت. نمایش کاپریوها بود، خواهر و برادر ایتالیائی. برادره پیانو زد و خواهرش تصنیف خواند. بعد یک ترانهٔ دو صدائی خواندند. تصنیف‌های قدیمی اواخر دههٔ پنجاه که او همه را از بر بود. گوشهٔ بار مردی نشسته بود و مشروب قوی می‌خورد. کمی مست بود. سرگارسون از مشتری‌ها عذرخواهی کرد که سوئدی‌ها چندان ظرفیت مشروب خوردن ندارند. اما مردی که گوشهٔ بار نشسته بود توجهی نکرد و آرام به نوشیدن ادامه داد و ناگهان زد زیر آواز. آواز می‌خواند و اشک‌ها پهنای صورتش را می‌پوشاند.
«کی می­تونه بدون باد بادبان بکشه
کی می­تونه بدون پارو قایق برونه»
و بعد بردندش بیرون.
فکر کرد یک قهوهٔ اسپرسو و یک لیکور کوچک ایتالیائی می‌خورم، بعد می‌زنم بیرون. نشست کنار پردهٔ شادی با نقشی از برج کج پیزا.
بعد از چند لحظه حساب میزش را داد و از بار خارج شد. آرام از کنار مجسمه‌ها عبور کرد بی آن که به تهدیدها و متلک هائی که مثل تگرگ به سر و رویش می‌بارید اعتنائی بکند. می‌دانست که گروهی با لباس‌های سیاه توی دل مجسمهٔ سفید غول آسا ایستاده‌اند. یک آن نور نوارهای شب نمائی را که آن‌ها روی کاپشن‌های سیاهشان دوخته بودند دید. اهمیتی نداد.
زمزمه کرد.
«کی می­تونه بدون باد بادبان بکشه
کی می­تونه بدون پارو قایق برونه»
اندیشید، خدای من؛ این چیزی است که همهٔ ما باید یاد بگیریم، گر چه فکر نمی‌کنم ارزشش را داشته باشد.

 

هر دو روی یک سکه-هوشنگ گلشیری

hoshang golshiri

راستش را اگر بخواهی من کشتمش، باور کن. می‌شود هم گفت ما، البته نه با چاقو، یا این‌که  مثلاً هلش داده باشیم. خودت که می‌دانی. حالا چطور؟ همین را می‌خواهم برایت روشن کنم. برای همین هم گفتم:»تنها باشیم بهتر است.» آن‌ها هم اگر ناراحت شدند، بشوند. یعنی من دیدم نمی‌شود، با برادر و حتی زنت نمی‌شود به این صراحت حرف زد. شاید هم من نمی‌توانم با جمع چند‌ نفری صمیمی بشوم. در ثانی مطمئن نبودم بفهمند. تو؟ نمی‌دانم. شاید ناچاری. شاید هم چون می‌بایست برای یکی بگویم. می‌فهمی که؟ ضمناً فکر نکنی می‌خواهم با اعتراف‌کردن خودم را تبرئه کنم، یا حتی رفقا را.  ازت هم انتظار بخشش ندارم. نه که ناراحت باشم، خوب، هستم. همان روزها ناراحت بودم. اما برای یکی از همان رفقا که همه چیز را تعریف کردم گفت:»برو بابا، خل شده‌ای. کلاه و عصایش را پیدا کرده‌اند. سوء‌قصد بوده.» بعد که گفتم چی فکر می‌کنم گفت:»خوب، می‌توانی بروی پیش دادستان.» شوخی می‌کرد البته. نمی‌خواستم این‌ها را بگویم. اما ببین، آن بابا، رفیقم را می‌گویم، اصلاً نخواست فکر کند که خودش هم کاره‌ای بوده است. شاید هم فکر می کرد انداخته‌ باشندش. دیگران هم همین‌طور. بعد دیگر به هیچ‌کس نگفتم. گفتم بگذار فکر کنند پیرمرد را هم … می‌فهمی که؟ به تو هم نمی‌خواستم حرفی بزنم. برای همین هفته‌ی پیش که آمدی سراغم و خودت را معرفی کردی سر دواندمت. فکر کردم شاید آمده‌ای از من تائیدیه بگیری. و یا مثلاً… خوب، تو پسرشی دیگر. شاید هم به صحت وقوع آن ماجرا شک داشتی که آمدی، یعنی به همان چیزهایی که توی روزنامه‌ها نوشته‌بودند. اما از همین حالا برای این‌که خیالت را راحت کنم باید بگویم جریان همان است که همه می‌دانند و اتفاقا روزنامه‌ها هم نوشتند. فکر می‌کنم فروردین ۱۳۳۴ بود. ولی غیر از این‌ها یک‌ چیز دیگری هم هست که پاک ذله‌ام کرده است. برای این‌که هر وقت دقیقاً همه ‌چیز را به‌ یاد می‌آورم می‌بینم  یک چیزی کم دارد، یک جای کار می‌لنگد. نمی‌دانم. شاید برای همین اول گفتم:»من کشتمش.» یا «ما»، تا مجبور نشوم بعضی چیزها را پنهان کنم. بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. یا هست؛ یعنی این‌جا هست. نمی‌دانم. اگر هم هفته‌ی پیش حرفی نزدم بیشتر به خاطر دیگران بود. یادت است که گفتم:»گفتنی زیاد هست، این‌جا فکر نمی‌کنم جاش باشد. باز هم‌دیگر رامی‌بینیم»؟ شاید هم می‌خواستم برای خودم که شده روشنش کنم. گفتم انگار. راستی یادت باشد من رفیق پدرت که نبودم هیچ، اصلا قبلا هم نمی‌شناختمش، به اسم حتی. بعدها البته از این و آن پرس و جویی کردم، از گذشته‌اش، از حال و روزش. پدرت آدم تازه‌کاری نبود.خیلی بیشتر از این‌هاش را کشیده بود. خوب، بعدش شنیدم- از کجا؟ یادم نیست‌. می‌گفتم شنیدم که روز به توپ‌بستن مجلس پدرتان یکی از تفنگ‌چی‌های مسجد سپهسالار بوده‌ یا شاید کمیته‌ی آذربایجانی‌ها. ماه بعد هم که گرفته بودندش یک دسته شب‌نامه توی جیب بغلش بوده. فکر می‌کنم شما این چیزها را بهتر از من می‌دانید. اما من که نمی‌دانستم. گفتم که اصلا نمی‌شناختمش. تا آن روز صبح که خودش آمد سراغم. پیش از برنامه‌ی صبح‌گاهی بود. بعضی‌ها صبح زود بیدار می‌شدند و دور حوض یا آن‌جا، زیر درخت‌ها پرسه می‌زدند، سحرخیزهاشان. عصا دستش بود. کت و شلوار پوشیده بود. کلاه شاپو داشت و جلیقه و کراوات و زنجیر ساعت طلا… خوب، مثل این بود که به سلام آمده باشد. تا دیدمش فکر کردم کفش‌هایش را هم واکس زده است. زده بود. کت وشلوارش را هم. چطور بگویم؟ مثل این‌که تازه از خشک‌شویی گرفته بود. آن هم توی آن چهار دیواری. می‌فهمید که؟ نه که بگویم دیگران این کارها را نمی‌کردند، خوب، می‌کردند، اما فقط روزهای ملاقاتی، اگر ملاقاتی داشتند. از میان بند قدم‌زنان ‌آمد یک‌راست طرف من. هنوز تک و توکی خواب بودند. می‌دانید، درست آمد کنار من. ایستاد و سلام کرد. بعد چهارپایه را از کنار دیوار جلو کشید و نشست روش، پهلوی من. جای تعجب هم بود. اول فکر کردم بازپرسی، کسی است. ولی صبح به آن زودی؟ خوب، پس کی بود؟ قبلا ندیده بودمش. تازه آورده بودندم آن‌جا. دو روز بود . شلوغ بود. من هم که هیچ حوصله‌ی بیرون‌رفتن یا قدم‌زدن را نداشتم. تکان نخوردم. خودش را معرفی کرد. دستش را هم دراز کرد. حالا دیگر نیم‌خیز شده بودم. دست ندادم، یادم است. آخر نمی‌شد. یعنی ریش نتراشیده و صورت نشسته‌ام مهم نبود، اما زیرجامه‌ی کوتاه و زیرپیراهنی رکابی چی؟ آن هم جلو پدرتان که حتی یک خال روی لباس ِ سرتا مشکی‌اش نبود؟ به گمانم فقط پتو را کشیدم روی سینه‌ام. پدرتان گفت: جناب‌عالی آقای سیف‌اللهی هستید؟

گفتم: بله.

گفت: مزاحم که نشدم؟

آشنایی  ما همین‌طوری شروع شد. حالا چرا یک‌راست آمده بود سراغ من و یا چطور پیدام کرده بود؟ مهم نیست. نه، چرا مهم نیست؟ هست. حتما کسی بهش گفته بود. یعنی روز قبلش با یکی از آشنایان حرف زده بودم، گله کرده بودم، خیلی که نه. برای این‌که می‌دانستم نباید نق زد. کافی است مثلا تو چیزی بگویی تا رفیقت هم شروع کند، آن وقت به سه روز نمی‌کشد که نق همه بلند می‌شود. شاید هم از دهنم پریده بود، یا ته دلم می‌خواستم کسی پیدا بشود و دلداریم بدهد، یا مثلا با خبری، چیزی… می‌فهمید که؟ آخر آدم که نمی‌تواند یک دفعه بپذیرد که همه چیز تمام شده است. البته تمام نشده بود اما من، آن روزها را می‌گویم، امیدی نداشتم‌ آن هم پس از پنج ماه توی آن چیزها ماندن، همان دو و نیم در یک و نیم‌ها که … حتما خبر دارید. تازه مگر می‌شود تاب آورد، حالا حتما خواهید گفت:» پس قهرمان‌ها چی، آن‌ها چطور می‌توانند…»؟ درست. اما قهرمان شدن بستگی دارد مثلا به مقاومت تن آدم، گوشت و پوست آدم، یعنی این‌که مثلا چند روز بشود تاب آورد؛ یا مثلا بسته به این‌ است که یک چیزی باشد، یک چیزی که بشود رویش ایستاد، به آن تکیه داد. گاهی هم البته آدم از همه چیز دست می‌شوید و می‌خواهد از خودش دفاع کند. حالا چرا؟ شاید از قیافه‌ی طرف خوشش نیامده، شاید احساس کرده که مسأله‌ی همه نیست، یا راه، یا رویاها، بلکه مسأله‌ی مقاومت در برابر این بابایی است که روبرویش ایستاده است و با تفرعن سیگار می‌کشد. پدرت هم آمده بود همین چیزها را به من بگوید. مثلا می‌خواست بداند چرا گفته‌ام: » بابا ولش، دیگر همه چیز تمام شد»؟ یا به چه دلیل نق زده‌ام:» این‌که زندگی نشد»؟ البته اول عذر خواست که دخالت می‌کند حتی گفت که به اتکای موی سفید و نمی‌دانم چند پیراهنی که بیشتر پاره کرده نیست که خودش را محقّّ می‌داند تا با من حرف بزند یا نصیحتم بکند، بلکه قصدش روشن شدن مطلب است. می‌گفت:»آدم این جور جاها باید مواظب حرف‌هاش باشد، مواظب رفتارش.» جعبه‌ی سیگارش را درآورد و سیگاری تعارف کرد. من عادت نداشتم که پیش از ناشتایی سیگار بکشم. اما دستش را رد نکردم. خوب، کمی هم عصبانی بودم، نمی‌دانستم چرا این حرف‌ها را می‌زند، تازه آن هم به من. مشکوک نبودم. برای این‌که دیگر چیزی نمانده بود که احتیاج به موش و گربه‌بازی باشد، پوست سینه‌ام خوب شده بود، یک هفته بود. فقط یک لک قهوه‌ای ازش مانده بود. مچ‌هایم هنوز درد می‌کرد. وقتی مطمئن شد که شوخی نکرده‌ام یا مثلا از سر دلتنگی و بی‌حوصلگی نبود، یعنی وقتی گفتم:»حرف‌هام چندان هم دیمی نبوده»، شروع کرد، درست مثل کسی که دارد از روی کتابی می‌خواند، با همان آرامش مألوف ِ یک پیرمرد ِ شصت یا شصت و پنج ساله. از زندگی حرف زد، از طلوع آفتاب، یکی دو ماه پیش گویا توانسته بود برود بالای پشت بام، به یک بهانه‌ای. یادم نیست چی. مهم هم نیست. مثل این بوده که گویا اولین بار است که طلوع آفتاب را می‌بیند. از بازی رنگ‌ها و این حرف‌ها گفت، و از آدم‌هایی که آن طرف ِ سیم‌های خاردار قدم می‌زدند. بچه‌ای را هم دیده بود که بازی می‌کرد. فکرمی‌کرد با توپ. توپ را ندیده بود. خیلی حرف زد، و با شور. اما مجموعاً حرفاش مثل سرمقاله‌ی یکی از همین روزنامه‌های هفتگی ِ شهرستانی بود. برای من بیش‌تر خودش، حرکاتش مطرح بود تا این‌که مثلا پدرتان دیده بود آن طرف سیم‌ها زندگی ادامه دارد، با همان کندی و دوام همیشگی‌اش. اما بعد سر قوز افتادم تسلیم‌اش نشوم. نمی‌دانم چرا. شاید همین‌طوری. شاید هم لحن معلم‌مآبانه‌اش لجم را درآورد، یا اصلا چون خفه‌ام کرد آن طور شد. یک‌ریز حرف می‌زد، درست مثل این‌که خطابه می‌خواند، یا چیزهایی را که قبلا حفظ کرده بود کلمه به کلمه تحویل می‌داد، آن هم با آن همه طمطراق. با چنان اطمینان‌خاطری حرف می‌زد که آدم خیال می‌کرد هنوز همه چیز سر جاش هست. حالا البته می‌فهمم که چرا، حالا می‌فهمم که چرا  آن قدر شمرده حرف می‌زد، آن‌قدر آهسته. هیچ فکر مرا نمی‌کرد، شاید هم برای من حرف نمی‌زد. حرف‌هاش درست انگار یک مکالمه‌ی درونی دراز‌نفس بود که معلوم نبود کی تمام می‌شود. برای همین ناچار شدم حرفش را قطع کنم. حالا چی گفتم یادم نیست. اما مطمئنم بیش‌تر می‌خواستم نخ‌نما بودن پتوی سربازیم را پنهان کنم. حالا فکر می‌کنم هر کس دیگری هم جای من بود همین‌طورها می‌کرد، برای این‌که مطمئنا فکر می‌کرد آن پیراهن سفید و یا بوی خوش ادکلن و یا حتی  خط اطوی شلوار به پیرمرد این حق را داده است که امیدوار باشد و احیانا نصیحت کند و یا آدم را به سوال و جواب وا دارد، آن هم  طوری که نمی‌شد ازش شانه خالی کرد. و من برای همین چیزها بود که روی حرفم ایستادم. شاید هم ناچارم کرد نقش یک آدم ناامید را بازی کنم، گفتم بهتر است خوب بازی کنم، تا بد. اولش دوپهلو حرف می‌زدم، درست مثل خودش که در مورد کلیات حرف می‌زد. قانع نشد. دلایلم را یکی یکی رد کرد. ابتدا آن روز از تجربیات خودش حرف نزد، اصلا نخواست وارد جزئیات مسایل  بشود، و مثلا در مورد شواهد و مثال‌های مورد استناد من چون و چرا کند، یا که در حرف‌های خودم ضد و نقیض پیدا کند، به گمانم باز دنباله‌ی همان خطابه را گرفت؛ از زیبایی طبیعت حرف زد و نمی‌دانم از زنبور عسل و از خش خش برگ‌ها. از قناری‌اش هم گفت، و این‌که هر وقت بچه‌ها می‌آیند ملاقات سفارشش را می‌کند؛ و از این‌که صبح چقدر زود بیدار می‌شود، به عادت سالیان. بعد هم درست مثل کسی که وظیفه‌اش را انجام داده است، یا خطابه‌اش به انتها رسیده، و یا این‌که همین حالا جایی کاری فوتی دارد ساعتش را از جیب جلیقه درآورد، گیره‌اش را فشار داد و گفت:»عجب ساعت هفت و ربع شد!» بعد هم عذر خواست و بلند شد و همان‌طور  عصا به دست راه افتاد، شق و رق. من راستش عصبانی بودم، آخر وقتی داشت با گردن برافراخته و قدم‌های شمرده می‌رفت فکر کردم حتما دارد به خودش می‌بالد که امروز توانسته است یک آدم ناامید را دلالت کند. باور کنید قصد توهین نداشتم. حالا هم قصدم تحقیر یا نمی‌دانم بدگویی از پدرتان نیست، بلکه سعی می‌کنم احساس آن روزم را برایتان تشریح کنم. یادم است آن‌قدر عصبانی بودم که اگر یکی از کسانی که تازه بیدار شده بود نمی‌پرسید:»قضیه چه بود؟» حتما صدایش می‌زدم و به‌اش می‌گفتم که…بعد دیدم…نمی‌دانم. فقط یادم است که به آن بابا گفتم:»ول کن ‌بابا، طرف…» عذر می‌خواهم. خودتان حتما حدس می‌زنید که چی گفتم. آخر آن‌جا از این‌طور آدم‌ها زیاد پیدا می‌شوند. اصلا گاهی همه دست به دست هم می‌دهند تا یکی را مچل کنند، آلت دست کنند. کافی است که یکی فقط یک لحظه خودش را دست دیگران بدهد آن وقت دیگر کارش تمام است؛ آن هم توی آن محیط محدود که هر لحظه می‌شود نیشی زد یا حرکتی کرد تا طرف بیش‌تر بغلتد. آن‌جا فقط می‌شود فهمید که آدم‌ها چقدر می‌توانند بی‌رحم باشند، آن هم کسانی که… می‌فهمید که؟ مقصودم این است که آن روزها فکر می‌کردم پدرتان یکی از همین اسباب دست‌هاست، و این قضیه هم همین امروز بود و تمام شد. اما فردا باز پیداش شد؛ آن هم همان وقت دیروز، پیش از دعای صبح‌گاهی. وقتی نشست روی چهارپایه و به عصاش تکیه داد اول احوالم را پرسید. خوب، دوباره غافل‌گیرم کرده بود، آن هم در آن وضع، با آن سر ژولیده. اقلا اگر فرصت کرده بودم آبی به سرو صورتم بزنم یک چیزی. پدر مرحومتان ریشش را تراشیده بود، دو تیغه، فکر می‌کنم. سبیل خاکستری‌اش را شانه کرده بود. و من به خصوص از این‌که هنوز دهنم را حتی نشسته بودم دمغ بودم. گفت:»امروز حالتان چطور است؟»

خوب، شما جای من بودید فکر نمی‌کردید که این آدم باز آمده است شما را دست بیندازد؟ یا اقلا آمده است ببیند راهنمایی‌های دیروزش تا چه اندازه مثمر ثمر بوده؟ اول فکر کردم به پیرمرد پرخاش کنم، یعنی مثلا بگویم:»آخر تو که این کاره نیستی چرا کاری کردی که بیارندت این‌جا، آن هم آدمی به سن و سال تو که حالا باید نوه‌هاش از سر و کولش بالا بروند و با سبیلش بازی کنند؟» بعد گفتم: چرا؟ حالا که می‌خواهد بازی کند خوب، یا حق. بعد هم فکر کردم گور پدر دست و رو شستن یا مثلا ریش تراشیدن. اصلا سر و وضع این‌طوری بهتر می‌تواند موید حرف‌های من باشد. برای همین خیلی خون‌سرد گفتم:»افتضاح است. دیشب اصلا نخوابیدم. سرم هم درد می‌کند. از این‌ها گذشته، راستش دیگر خسته شده‌ام، تازه برای چی؛ برای کی؟» گفت:» برای کسی نیست. با دو سه تا قرص هم می‌شواد بی‌خوابی و این جور چیزها را چاره کرد. این‌ها که بهانه نمی‌شود. درثانی وقتی آدم راهی را می‌خواهد برود باید ببیند می‌تواند، یعنی مثلا تاب عواقبش را دارد. درست است که آن‌که دست به کاری می‌زند اگر هم شکست بخورد ارزش وجودی‌اش بیش‌تر از آن کسی است که دست روی دست می‌گذارد، اما…» البته یادم نیست که این حرف‌ها را همان روز زد یا یک روز دیگر. اما یادم است آن‌قدر با اعتماد به نفس حرف می‌زد که آدم فکر می‌کرد اعتماد و ایمانش جزء لاینفک لباس‌هایش است، مثل سفیدی پیراهنش و یا براقی سنجاق کراواتش یا دکمه‌های سر دستش. دکمه‌های سردستش نقره بود، مثل این‌که، درست یادم نیست. خوب.   باز شروع کرده بود و من نمی‌خواستم این دفعه دیگر دست را ببازم. مثل این‌که گفتم. اول انگار برایم یک نوع بازی بود، از روی ناچاری یا از سر اتفاق این شق، این طرف بحث نصیب من شده بود، نه که بخواهم بگویم کلا به حرف‌هایم بی‌اعتقاد بودم، اما دست کم می‌توانم مطمئنتان بکنم که برای من همه‌ی جوانب طرفی که به اجبار نصیبم شده بود روشن نبود. نمی‌توانستم منطقی شروع کنم؛ از این شاخ به آن شاخ می‌پریدم. اما پدرتان می‌دانست چه می‌خواهد. نمی‌گذاشت پرت بشویم. حالا یادم نیست که چه گفتیم. راستش را بخواهید من اغلب‌، حرف‌ها یادم نمی‌ماند‌‌، همه‌ی حرف‌ها، اما احساسی که‌ آن روز داشتم یا یک روز دیگر یادم است، مثلا چهره‌ی پدرتان و یا منطقی بودن صغرا و کبراهاش. گویا از آینده حرف می‌زد، از امکاناتی که تجربه نکرده‌ایم و راه‌هایی که هنوز هست و از این حرف‌ها. غیر از تفاوت وضع ظاهری‌مان اختلاف سنی نمی‌گذاشت صمیمی بشویم، اقلا هیچ‌وقت نگذاشت که من صمیمی بشوم. گاهی چرا، گاهی که گرم می‌شدم و می‌دیدم که راستی حق دارم، عصبانی می‌شدم. داد می‌زدم، از این طرف و آن طرف دلایلی پیدا می‌کردم. اما پیرمرد زود می‌فهمید که مثلا دستش انداخته‌ام، و یا سر غیظ  آمده‌ام. دستش را تکان می‌داد ، یا سرش را، مثل این‌که می‌خواست آن دلایل و آن شور تقلبی را مثل آدم مزاحم توی پیاده‌رو دور کند و با گفتن ِ خواهش می‌کنم منطقی باشید و یا نمی‌دانم- از شما بعید است-مجبورم می‌کرد صمیمی بشوم. اما من صمیمی نبودم. گفتم که، بعد دیدم که اگر درست فکر کنم می‌توانم دلایلی پیدا کنم، دلایلی که حتی گاهی منطقی هم بودند. می‌دانید چرا؟ برای این‌که وقتی به چیزی اعتقاد داری با تمام وجودت‌ دیگر احتیاجی نمی‌بینی دلایلی بتراشی. فکر می‌کنی یک حرکت، یک جمله- با توجه به ایمانی که پشتش هست- برای اقناع ِ طرف کافی است. اما وقتی به حرفی اعتقاد نداشته باشی آن وقت است که صغرا و کبرا  می‌چینی، دست و پا می‌کنی تا شواهد پیدا کنی و حتی خون‌سرد باشی، بی‌طرف بمانی، و یک دفعه آخرش می‌فهمی، وحشت‌زده می‌فهمی، طرف که نه، خودت خودت را قانع کرده‌ای حتی ایمان آورده‌ای. آن وقت است که باز ادامه می‌دهی. خوشحال می‌شوی از کشف تازه‌ات از این نمی‌دانم مسیری که باز کرده‌ای و قبلا بسته بوده… من کم کم به جایی رسیده بودم که حتی می‌توانستم با یک جمله، یک حرکت و ایمانی که پشتش بود جلو پیرمرد بایستم و گاهی حتی با شور و حرارت نه تنها دفاع کنم، بلکه گاهی می‌دیدم عقب‌نشینی در مقابل پدرتان مستلزم خیلی گذشت‌هاست. اما پدرتان اصلا از کوره در نمی‌رفت. برای این‌که مزاحم دیگران نشویم، خواهش می‌کرد آهسته حرف بزنیم، آخر عده‌ای هنوز خواب بودند.

یادم است که روز دوم دلخور رفت. من فکر کردم دیگر نمی‌آید. البته روز بعد دیدمش و سری تکان دادیم. اگر بخواهم تشبیهی بکنم لبخندش مثل نقش روی سکه بود، هم جزو سکه‌ی پول، اما در عین حال جدا، این را البته حالا می‌فهمم. آن روز فکر کردم پیرمرد خوش‌حال است. شاید هم بود. بافتنی دستش بود‌ از همین چیزهایی که آن‌جاها می‌بافند. موهایش سفید بود، شانه کرده و سفید. قوطی قلم‌کار ِ سیگار پهلوی دستش بود، سیگاری تعارف نکرد. برای همین فکر کردم دیگر نمی‌آید. اما منتظرش بودم، ریشم را سر شب تراشیده بودم، و وقتی صدای پایش را شنیدم و صدای عصایش را‌ پیراهنم را پوشیدم. روز قبل شسته بودمش. کنارم که نشست دیگر نیم‌خیز نشسته بودم و پتو هم دولا روی پاهام بود. این بار به گمانم من سلام کردم. پیرمرد سرحال بود. اما لبخند نمی‌زد، جدی بود، و حتی تلخ. یادم است که فکر کردم درست قیافه‌ی بچه‌ای را دارد که دوای تلخی به زور به خوردش داده باشند. باز از حالم پرسید. مقصودش البته وضع روحی‌ام بود. خوب، بد نبود. یعنی آن روز بد نبود. به عمومی عادات کرده بودم. سخت بود اما بدترش را دیده بودم، وقتی که حدود پنجاه شصت نفری را توی یک اتاق می‌تپاندند. یک بشکه هم کنار اتاق بود. می‌فهمید که برای چی. اتاق یک پنجره توری هم برای غذا و این حرف‌ها داشت. گاهی مجبور می‌شدیم نشسته بخوابیم. سر هفته هم بشکه را خالی می‌کردیم. نمی‌توانید تصورش را بکنید، به خصوص وقتی یکی را می‌بردند و بعد می‌آوردند و ول می‌کردند میان ما. خوب، بیش‌تر انتظار کلافه‌مان می‌کرد. و یا صدای دیگران. آدم توی چنین جاهایی می‌تواند بفهمد که چطور هم می‌شود در آن ِ واحد از دیگران نفرت داشت و هم دوستشان داشت. کافی بود حس کنی که به واسطه‌ی وجود این آدم، این تکه گوشت مزاحم است که نمی‌توانی پایت را حتی برای یک لحظه هم که شده دراز کنی. خوب، آن وقت است که در وجود او از همه‌ی آدم‌ها متنفر بشوی. گاهی هم البته پیش می‌آمد که همان آدمی که خرناسه‌اش همه را کلافه کرده بود وحشت‌زده از خواب بپرد و از این‌که-نمی‌دانم-نکند مزاحم دیگران باشد عذر بخواهد. کافی است یک ساعت پهلوی کسی بنشینی و به درددل‌هاش گوش بدهی تا او را یک عمر رهین منت خودت بکنی. خنده‌دار است اما یادم است-این دفعه‌ی آخر البته- یکی بود که دست و پای بچه‌ها را جا می‌انداخت، مثلا اگر در ورزش و این جور چیزها دررفتگی پیدا می‌کرد. اما با وجود این‌که انگشت یکی را کج کرده بود و هیچ‌کس حاضر نبود خودش را دست او بدهد تا یکی زمین می‌خورد باز با کاسه‌ی آب گرم و زرده‌ی تخم‌مرغ و یک تکه پارچه پیداش می‌شد. خوب، داشتم می‌گفتم که این دفعه وضع بهتر بود. از نظر غذا و لباس و چیزهای دیگر. اما فرقش با قبل در این بود که آدم تنها بود . خوب، بوی عرق تن و –نمی‌دانم- دستی که با تو هم‌کاسه می‌شد و یا کبریت روشن زیر سیگارت می‌گرفت و خیلی چیزهای دیگر بود، شب‌نشینی مثلا دل‌‌داری، و گاهی هم هق هق گریه. اما آخر گاهی با همان کسی که هم‌کاسه می‌شدی نیم ساعت بعد… می‌فهمید که؟ همه هم که عیسی نیستند. خوب من همین چیزها را، همین وضع را برای پدرتان تشریح کردم. البته دقیق‌تر  از این‌که حالا گفتم. مثلا گفتم که کی چه کار کرده است، یا آن بابا دیروز چه گفته. از همین حرف‌ها دیگر. پدرتان اول گفت قبول دارد، گفت، پیش می‌آید دیگر. دیگر از منظره‌ی صبح یا صدای برگ‌ها زیر پا و -نمی‌دانم- استوانه یا سکه‌ی نور حرفی نزد ولی باز کلیات بود. حالا فکر می‌کنم که روزها وقتی بافتنی‌اش را می‌بافته یا مثلا قدم می‌زده جواب‌هاش را سبک و سنگین می‌کرده. برای همین هم صبح روز بعد اول حرف‌های دیروزم را با ذکر دلیل رد می‌کرده. می‌گفت:» ما همه‌اش می‌خواهیم گناه را گردن این و آن بگذریم و فکر می‌کنیم اگر این بابا مثلا این کار را نمی‌کرد درست می‌شد. خوب، این درست، یعنی به این خرابی هم نمی‌شد. اما وقتی در کل اگر درست فکرش را بکنیم ما، همه‌ی ما، قربانی طرز دیدمان شدیم چی؟» می‌فهمید که؟ پدرتان به گمانم می‌خواست بگوید که در این چهل و پنجاه سال ما همه‌اش چشم به دست دیگران داشته‌ایم. مثلا می‌گفت: وقتی هم خواستیم قانون را تدوین کنیم قوانین بلژیک یا نمی‌دانم کدام کشور اروپایی را عینا ترجمه کردیم. می‌گفت:» وقتی این اطمینان و اتکاء بی چون و چرا شد آن‌ها هم ما را دنباله‌ی خودشان، جزو وجودی خودشان فرض می‌کنند، درست مثل این‌که خارج از خودشان کسی نیست. اگر هم گاهی خودی نشان می‌دهد چون مقلد است قابل اعتنا نیست. خوب، حالا فکر می‌کنید چنین کسانی حق ندارند فکر کنند هر کاری ما بکنیم این وجود مقلد ِ دنباله‌رو می‌پذیرد، گردن می‌نهد، حتی چشمش چهارتا دلایلی هم برای اثبات اعمال ما دست و پا می‌کند؟» می‌گفت:»دیگر گله چرا، هان؟ خوب، بعد هم آن‌ها می‌نشینند پای میز قمار با دست پر. اگر هم باخت، باخت. برای این‌که آن‌چه توی چپه‌اش هست بل راه هواست، یا چیز بی ارزشی است. بعد معامله سر می‌گیرد. چند دفعه تا حالا سر گرفته است.» یکی یکی مثال می‌زد، تشریح می‌کرد که کجا چطور شد و چرا. خوب استدلال می‌کرد. از خودش-اوایل البته- نمی‌گفت. من بعدها فهمیدم که انگار خودش هم دست داشته. گفتم انگار. مثلا از میرزا مثال زد. تشریح کرد چرا این‌طورشد و آن‌طور نشد. می‌گفت:»دیدید که آن‌ها همیشه سربزنگاه ما را تنها می‌‌گذارند.» البته معتقد بود که از یک ملت کهن آن‌هم با فرهنگی عظیم می‌ترسند. دلیلش هم این بود که غارت‌ها به کنار، یا مثلا مثله‌کردن این ملک، اما مال خود کردن شاعران و نویسندگان ما را دیگر نمی‌شود انکار کرد. غارت آثار باستانی چی؟ می‌گفت:» می‌ترسیدند، جانم، باور کن، از چنان سرزمینی اگر…» نمی‌دانم. می‌فهمید که؟ حرف آخرش همین این بود که:» در این قطعه‌ی آسیا که ما زودتر از همه شروع کردیم. من که یادم است.» حرف‌هاش دیگر شکل خطابه نداشت، یعنی گاهی هم چیزهایی یادش می‌آمد، ضمن بحث، و من -اعتراف می‌کنم- با این‌که می‌دیدم حق با پیرمرد است سماجت می‌کردم. گاهی با استفاده از حرف‌های خودش به اصطلاح مچش را می‌گرفتم. مثل خودش از تاریخ گذشته کمک می‌گرفتم که مثلا ما این‌طور بوده‌ایم، همیشه. خواه و ناخواه و از این حرف‌ها. راستش را بخواهید صحبت‌های من بیشتر جنبه‌ی مجادله داشت و مقابله بود و به قصد غلبه.

روزهای هفتم و هشتم دیگر به آمدن پدرتان عادت کرده بودم. ریشم را می‌تراشیدم، لباسم را می‌پوشیدم و آماده می‌نشستم برای یک ساعت مجادله و مباحثه‌ی در گوشی و گاهی برای فریاد و داد و بیداد و حتی مشت گره‌کردن و این حرف‌ها، گاهی می‌دیدم مثل این‌‌که دارم گذشته را محاکمه می‌کنم -می‌فهمید که؟- تمام زیر و بم گذشته را. ولی انگار که همه‌ی گذشته، چهل یا پنجاه سال گذشته، شکست‌ها، کج فهمی‌ها و بی‌بتگی‌ها را در وجود پدرتان متبلور می‌دیدم. بیش‌تر اطلاعاتم هم مأخوذ از پدرتان بود، از مثال‌هاش، از تجربه‌هاش. می‌دانستم که خودش برای هیچ و پوچ آن‌جا افتاده‌ به گمانم توی روزنامه‌اش چیزی نوشته بود، یک روزی، و حالا که پای تصفیه حساب پیش آمده ریش او را چسبیده بودند. اما ضمنا می‌دانستم که دارد چوب گذشته‌اش را می‌خورد. راستش هم من در آن گذشته چیز زیادی نمی‌دیدم، یا نمی‌خواستم ببینم، به دلیل اجباری که در این مجادله‌ی طولانی داشتم. و از این‌که می‌دیدم پیرمرد پشت به این گذشته داده است-می‌بخشید البته- می‌خواستم بگویم با آن میراث ِ گند تازه از روهم نمی‌نرود، کفری می‌شدم.

گاهی فکر می‌کردم مگر می‌شود در این صخره نفوذ کرد؟ روزهای اول هیچ‌وقت ندیدم پدرتان توی بحث کلک بزند. می‌فهمید که چطور. مثلا من وقتی می‌دیدم در یک زمینه در مانده‌ام از اطلاعاتم در مورد کافکا مثلا استفاده می‌کردم و یا چند اسم خارجی را پشت سر هم قطار می‌کردم و بعد… پیرمرد هیچ اهل این طور شیله و پیله نبود، از خود حوادث، از چیزهایی که اتفاق افتاده بود، لمس کرده بود و یا من برایش گفته بودم مدد می‌جست. و گاهی به کتاب‌های معتبر استناد می‌کرد. اما این آخری به ندرت اتفاق می‌افتاد. اگر اشاره‌ای می‌کرد به عقیده‌ی کسی، بیش‌تربرای تایید حرف‌هاش بود، نه حجتی برای اثبات عقایدش.

روزهای دوازدهم یا سیزدهم بود که من کم کم بحث را شخصی کردم، یعنی از زندگی خصوصی خودم حرف زدم. منظورم البته گله نبود. همین‌طوری یادم آمد. نه، مجبور بودم به یکی بگویم. و چه کسی بهتر از پدرتان؟ همه چیز را گفتم، مقصودم جریان آشنایی با زنم است. اما پیرمرد چه می‌توانست بفهمد، آن هم وقتی من با تعصب در مورد آن زن حرف می‌زدم؟ ارتباط دادن قسمت‌ها را به عهده‌ی خودش گذاشتم. حالا دیگر فرق می‌کند، می‌توانم همه چیز را از اول تا آخر به یاد بیاورم. یعنی وقتی آدم توی جریان است تکه تکه می‌بیند و از هم‌آهنگ کردن یا منظم‌کردنشان عاجز است. تداوم زمانی ِ واقعه وقتی مطرح می‌شود که آدم از واقعه دور شده باشد. حالا البته نمی‌خواهم آن چیزها را تعریف کنم. شاید هم دیگر عادت کرده‌ام. گذشت ِ زمان آدم را به همه چیز معتاد می‌کند. به پدرتان هم گفتم، روزهای آخر بود مثل ای‌که. گفتم:»شما به بودن معتاد شده‌اید، به امیدواربودن هم. صبح که بلند می‌شوید مثل کلاه و پیراهن و سنجاق کراوات امیدواری‌تان را هم می‌پوشید.» می‌دانید دیگر کار به این‌جاها کشیده بود، به زخم زبان زدن در مورد اطوی شلوار و مثلا ریش‌تراشیدن و به شق و رق راه‌رفتن پدرتان. این طور بود دیگر. من که گفتم قصدم غلبه بود. آن روزها البته نمی‌دانستم، یعنی پدرتان هیچ اشاره‌ای نکرد. اما بعد فهمیدم که وضع او هم کم و بیش شبیه من بوده. می‌دانید که چی را می‌گویم. آخر زن او هم، مادرتان… گفتم که حالا برای مهم نیست. روز آخر آمد، خندید، حرف زد، پیغام داد و پیغام گرفت و رفت و بعدش نیامد. دو سه ماهی طول کشید و نیامد. گفتم شاید ملاقاتی ندارم، شاید مریض است، شاید فلان… یکی دو ماه بعد فهمیدم، یعنی یک‌دفعه چشم باز کردم و دیدم همه می‌دانند جز من. این‌ها را که گفتم ربطی به وضع پدرتان ندارد، اما خوب در کل شباهت‌هایی داشته. وقتی آدم همه‌ی حواسش جمع ژلاتین باشد، یا سر و کله زدن با آخوند‌ها و پادوشان، یا متقاعد کردن این سید و آن دلال، تازه برای این‌که همه را با هم آشنا کند، بعد یک‌دفعه ببیند که دیگران یعنی همان‌هایی که پدرتان راهشان انداخت جلو افتادند و طوری سینه می‌زنند که انگار… خوب وضع من هم همین‌طورها بود، یعنی یک‌وقت چشمم را باز کردم و دیدم آن کسی که دست آخر برایم مانده بود و روزی شاید می‌توانستم کنار او سرم را بی‌خیال روی زمین بگذارم‌ به موها، به گردن و نمی‌دانم اعضای چانه‌اش دست بزنم… می‌دانید گاهی آدم احتیاج دارد که با پوست خودش مثلا با سرانگشت‌هاش حس کند، فکر کند، یک شب هم شده دست روی پیشانی کسی بگذارد و بگوید:» چی فکر می‌کنی هان؟» و طرف بگوید،‌ بی شیله و پیله بگوید. من این‌ها را به پدرتان گفتم و خیلی چیزهای دیگر. گفتم انگار. شاید اگر نمی‌ترسیدم که دیگران می‌بینند یا می‌شنوند گریه‌ام می‌گرفت. خوب، تازه اگر هم آزادم می‌کردند بعدش چی؟ پدرتان گوش داد. بعد رفت. عذر خواست و رفت. حسابی کفری شدم. آخر چرا؟ نفهمیدم. فرداش خودم را به خواب زدم. وقتی آمد یکی از دوستان هم اتاقی صدایم زد. حتی تکانم داد. آن روز پدرتان شروع کرد. درست یادم نیست چی گفت. اما این حرفش یادم است که گفت:»برای زن عقاید تو هم  جزوی از کل توست. هر چه عجیب‌تر، تازه‌تر و نمی‌دانم پیچیده‌تر باشد همه‌ی تو نیست. تو خیال می‌کنی که هر زنی‌ یا اقلا آن زن، می‌توانست با همان عقاید سر کند؟» گفت:» تجرید و مطلق‌گرایی مخصوص مردهاست، یا اقلا مردهای ایرانی این‌طورند.»  و من ناچار شدم باز براش تشریح کنم که چی شده است، حتی جزئیات را بگویم. راستش هم از این‌که زنم مثلا فلان و بهمان کرده بود، یا مثلا با این و آن خوابیده بود زیاد هم مهم نبود. مهم این بود که تمام کارهای من داشت با یک بغل‌خواب ماست‌مالی می‌شد. با خفت نمی‌شود ادامه داد. می‌فهمید که؟ نه که زنم را دوست نمی‌داشتم. اما حاضر بودم توی آن اتاقک یک ‌و ‌نیم  در دو و نیم  برای همیشه بمانم و آن‌طور نشود. می‌دانستم به خاطر من آن کار را کرده. اما آخر منی دیگر نمانده بود. یادم نیست که دیگر چی گفتم. حالا هم نمی‌دانم پدرتان چطور می‌توانست سکون و وقارش را حفظ کند. البته دلایلش بیهوده بود. خودش هم می‌دانست. می‌دانست بیهوده دست و پا می‌کرد. مثلا برای من چه ارزشی داشت که پدرتان از لذت عفو حرف بزند، یا مثلا از ارزش فداکاری زنم؛ یا حتی برایم به دقت تشریح کند که چطور ممکن است یک زن با کسی بخوابد اما تسلیم نشود؟ تسلیم روحی مقصودش بود. حالا می‌توانم تا حدودی به‌اش حق بدهم. اما آن روزها، نه… چطور بگویم؟ حالا هم نه. می‌خواستم بگویم توی دوره‌ی ما اقلا روحی مطرح نبود. برای این‌که روح را می‌تونستند با منقاش از منافذ پوست بیرون بکشند. به پدرتان گفتم. گفتم که مردم تن مرا می‌بیند نه روحم را. گفتم برای همین… یادم نیست حقیقتش. این‌ها هم که یادم است برای این‌که بعد به همان زن هم گفتم. یعنی حقیقتش خودش هم قبلا می‌دانست که دیگر همه چیز تمام شده است. تقاضای طلاق کرد. شنیدم که حالا یک بچه دارد، از شوهر دومش.

با پدرتان حرف‌های دیگری هم زدیم. مثلا من از خیانت دوستان گفتم، از لجن بودنشان، یا ترسشان. می‌دانید، بعضی‌ها پر از عقده آمده بودند‌ عقده‌ی نداشتن ماشین و خانه‌ حتی نداشتن آمیزش با زن. خوب‌ کافی بود همین‌ها را جلوشان بگذارند تا دیگر رویشان را هم برنگردانند. یک میز و یک تلفن و یکی دوتا صندلی کافی بود. یکیش البته باید صندلی گردان باشد. اما چنته‌ی پدرتان پر بود از این چیزها. خیلی دیده بود. اما می‌گفت:»ادامه را نگاه کن. تازه قله‌هایی هم بوده است و تو فقط آن‌هایی را می‌شناسی که در موردشان حرف زده‌اند یا نوشته‌اند. دیگرانی هم بوده‌اند که …» مثال‌هایی هم می‌زد‌ از فداکاری‌ها. نمی‌دانم. از صوراسرافیل گفت و از میرزا آقاخان کرمانی. گفت که چطور زیر درخت نسترن جلو چشم میرزا، خیبرالملک و شیخ احمد روحی را سربریدند و او خم به ابرو نیاورد. شب آخر محمدعلی میرزا هوس می‌کند که آن‌ها را ببیند. شاید می‌خواسته است عقایدشان را بفهمد. نمی‌دانم. یکی از مشروطه‌خواهان را مجبور می‌کند برود سراغشان. خودش هم پشت در گوش می‌ایستد. همان بابا، گویا، تعریف کرده که:» چراغ پیه‌سوز دستم بود. وقتی در ِ زندانشان را باز کردم دیدم آن‌ها را ایستاده به زنجیر کشیده‌اند، زیر طاق‌نمای زیرزمین. گردنشان خم بود. زنجیر از پشت گردنشان رد می‌شد. قیافه‌هایی پیدا کرده بودند که نمی‌شد شناختشان، یا چون تاریک بود نشناختم. گویا میرزا آقاخان مرا شناخت. به اسم صدایم کرد. برایم گفت چرا ‌آن‌ها آن‌جا هستند. تشجیعم کرد. سر نترسی داشت.» دست آخر هم یکی‌شان فکر کنم میرزا آقاخان کرمانی، به همان بابا گفته:» اگر می‌دانستی ما چرا این‌جاییم زنجیرمان را می‌بوسیدی.» از ستارخان هم گفت. پابرهنه بودنش را و جریان پرچم روس. وقتی این حرف را می‌زد، چه غروری داشت. انگار خودش ستارخان بود:» من بیایم زیر پرچم روس! من می‌خواهم هفت کشور زیر پرچم کشور من باشد.»

وقتی می‌گفتم:» خوب که چی؟ دست آخر چی؟ کی برد آخرش؟ ثقه‌الاسلام را چه می‌گویید؟ یا مثلا…؟» هیچ در نمی‌ماند. آدم باتجربه‌ای بود. نه که با دیگران زیاد بحث ‌کرده باشد، اما جواب هر حرفی را آماده داشت. حالا می‌فهم چرا. یعنی فکر می‌کنم با خودش بارها سر این چیزها کلنجار رفته بود. هیچ‌وقت درنمی‌ماند. انگار قبلا حدس می‌زد که چه می‌گویم. می‌گفت:»خوب، پس می‌خواهی چی بشود؟ همیشه هست. هر لحظه باید جنگید.» می‌گفت:» سفره را که می‌اندازند کی می‌نشیند، هان؟ آشپزها‌، پادوها یا سفره‌چین‌ها؟ نه. آن‌ها که نشسته‌ بودند دورتا دور، راحت خودشان را می‌کشانند جلو، درست مثل این‌که از اول هم سر سفره بوده‌اند. طوری هم می‌نشینند که انگار هیچ‌وقت نمی‌خواهند بلند شوند.» مقصودش جریان مشروطه بود البته.

خسته‌تان کردم. اما، خوب، همین چیزها را می‌گفتیم و می‌شنیدیم. من دیگر عادت کرده بودم. شاید برای من و دیگران نوعی تفریح بود. اما برای پدرتان؟ نه . راستی می‌جنگید، با همه‌ی ما، انتظار هم  نداشته‌ باشید که مثلا در مورد شما یا ارث و میراثش حرفی زده باشد. تا روز آخر هم همین چیزها بود. می‌آمد، حرف می‌زدیم و می‌رفت. گمانم همان روزهای آخر، بعدازظهر، دیدمش که دارد دور حیاط راه می‌رود. عصایش را تکان می‌داد. گاهی هم می‌ایستاد. و زیر لبی انگار با کسی حرف می‌زد. من فکرکردم مریضی، چیزی است. اما باز فرد که پیدایش شد باز مثل روز اول بود، درست مثل این‌که اولین روزی‌است که یکدیگر را می‌بینیم. خشک و رسمی و آماده برای یکی به دو کردن. درست مثل دو شمشیر باز. گفتم که واقعاً می‌جنگید. حتی آخرهاش کلک هم می‌زد. از اسلام، از تصوف و حتی از شعرا کمک می‌گرفت. یک روز تمام شعر بهار را، مرغ شباهنگ را، برایم خواند. دماوندیه را هم خواند، با چه غروری. صدای خوبی داشت. شعرهای فرخی را هم خواند. حتی یادم می‌آید یکی از داستان‌های گلستان را به عنوان مثال، حتی حجتی برای اثبات عقایدش، ذکر کرد. می‌گفت:» حالا بگیر کنار رفتیم بعدش چی؟» داد می‌زد. باور کن گاهی مغلطه می‌کرد. می‌گفت:» به فرض که اسلحه‌ی یکی از این‌ها را گرفتیم و موقعیتی پیدا شد که گلوله را خالی کنیم از کجا که درست نشانه بگیریم، هان؟ اگر دستمان لرزید و فقط یک طرف بدنمان فلج شد چی؟»

دقیقا تمام اشکالات را یکی یکی بررسی می‌کرد. البته حرف بر سر امکاناتی که ما داشتیم نبود، کلا حرف می‌زدیم. مثال‌ها می‌زد. نمی‌دانم، از حاج سیاح گفت که وقتی می‌خواسته‌اند بگیرندش خودش را از مرتبه‌ی دوم عمارتی پرت می‌کند پایین، در دوره‌ی ناصرالدین‌شاه. گویا فقط کمرش می‌شکند. یکی از دوستان یادم نیست کدامشان، به پیرمرد گفت:»حرف سر تصمیم است، بقیه‌اش دیگر آسان است. اگر آدم تصمیم  بگیرد حتی می‌تواند از همین کلید برق استفاده کند، یا نمی‌دانم خودش را از پشت بام پرت کند پایین یا بیندازد توی چاهی چاله‌ای.» می‌گفت، اگر قبول کنیم که راه‌ها بسته است، اگر بپذیریم که هر جا پا می‌خواهیم بگذریم، قبلا راهمان  را از پیش دید زده‌اند…

پیرمرد دیگر به امان آمده بود. گفتم که داد می‌کشید، نمی‌خواست قبول کند که باید دست برداشت. می‌گفت:»خوب، اگر اعتقاد دارید پس چرا این‌جا نشسته‌اید و فقط حرف می‌زنید؟» حتی به نظرم  گفت:»اگر این‌قدر لجن بوده‌اید‌، این‌قدر گند زده‌اید-همه‌تان را می‌گویم- چرا شرتان را نمی‌کنید.» این حرف‌ها دیگر خیلی ازش بعید بود. باورکن به یکی یکی ما اشاره می‌کرد. وقتی یکی با خنده گفت:»آخرش از بس لجنیم» نزدیک بود با او دست به‌یخه بشود. من که می‌دیدم دیگر تابش را ندارم می‌خواستم دست بردارم‌، می‌خواستم رویش را ببوسم و ازش عذر بخواهم. اما نشد، دیگر افتاده بودیم توی دور. آن‌ها هم که می‌آمدند و می‌ایستادند گاهی دخالت می‌کردند، شوخی شوخی. پیرمرد که می‌دید با یکی طرف نیست، بیش‌تر جری می‌شد. گاهی هم از آن‌ها کمک می‌گرفت، به شهادت می‌طلبیدشان، پرخاش می‌کرد. و بعد هم به ساعتش نگاه می‌کرد هر ساعتی بود عذر می‌خواست و می‌رفت. مثل این‌که برای امروز کافی بود. اگر چه برای من حرف‌های تکراری بود اما خوب، این ‌آمد و رفت‌ها و بحث‌ها یک نوع سرگرمی شده بود، نه تنها برای من، برای ما. آن روز صبح وقتی سروصدا بلند شد فهمیدم. می‌گفتند:پدرتان مثل معمول هر روزش داشته قدم می‌زده، وقتی می‌رسد به لب گنداب طوری که آن طرف حیاط، پهلوی درخت‌ها بود و گمانم خیلی وقت پیش مستراح‌ها را توش خالی ‌کرده بودند… گفتم، وقتی می‌رسد کنار گنداب عصا و کلاهش را زمین می‌گذارد و بی آن که به کسی نگاه کند یا حرفی بزند خودش را با سر می‌اندازد آن تو. نگهبان‌ها می‌گفتند:»آن‌قدر سریع عمل کرد که مجال هیچ کاری نبود.» یکی از هم اتاقی‌ها دیده بودش که با سر…نمی‌دانم. شاید پیرمرد می‌ترسیده تصمیمش عوض بشود، یا می‌ترسیده دیر بشود و جلوش را بگیرند. گنداب خیلی هم گود نبود اما با سر خودش را انداخته بود، با سر آن هم توی … می‌فهمید که؟

 

 

برگرفته از مجموعه داستان ِ » نمازخانه‌ی کوچک من»

هوشنگ گلشیری

کتاب تهران، چاپ دوم 1364، تهران

انتشار الکترونیکی: » باغ در باغ »

khpaknia.net

سفر خیس- قاضی ربیحاوی

…سر بدون تن نوزاد من با چشمان باز و صورت خندان مثل توپی با شتاب می‌آید و می‌خورد به صورتم و من فقط تاریکی مکنده حس می‌کنم و سوزش گزنده توی جمجمه‌ام همراه با چربی چندش آوری که به همه صورتم مالیده می‌شود و سر نوزاد می‌افتد کنار تنه بدون سر او که وسط تختخواب من لای قنداق سفید است بعد سر جا به جا می‌شود و با خنده خودش را به بالای تن می‌چسباند و من پتوی ضخیم را می‌اندازم روی آن صورت چرب گوشت‌آلود که دارد به من می‌خندد و یکهو دست‌های نوزاد تند و بامهارت از لای قنداق بیرون می‌آیند و نوک تیز دشنه‌ای را فرو می‌کنند توی پیشانی من درست وسط دو ابرویم بعد قهقهه او و فریاد من  …

سفر خیس-رمان -قاضی ربیحاوی

چاپ اول: نشر «باغ در باغ»، استکهلم تابستان۲۰۱۲©

دانلود کتاب

۲۰۱۲© BaghDarBagh
تمام حقوق اين کتاب برای نويسنده محفوظ است.
نقل تمامی يا بخش‌ھايی از اين كتاب برای بازچاپ، استفاده در رسانه‌ھا،
گرفتن ميكروفيلم و ترجمه فقط با اجازه‌ی کتبی نويسنده آزاد است.

دو داستان: کورت توخولسکی

پسران عشق- قاضی ربیحاوی

…اگر در آن حالت نبودم. اگر از مالیدن کرم به پوست صورتم با دست‌های او آن‌قدر لذت نمی‌بردم شاید بیش‌تر عصبانی می‌شدم و سرش داد می‌کشیدم و وادارش می‌کردم چندبار معذرت‌خواهی بکند ولی حالا همین که دست او با سفیدی پنبه به صورتم نزدیک می‌شد آرام می‌شدم. اول تماس ناگهانی کرم در یک لحظه‌ی سرد. بعد تکان‌تکان آرام پنبه بر روی پوستم همراه با دردی قابل تحمل، غوطه‌ور در دریای چشمان او. …

پسران عشق
رمان
قاضی ربیحاوی
نشر الکترونیکی«باغ در باغ»، سوئد
چاپ اول: آوریل ۲۰۱۰

دانلود کتاب

۲۰۱۰© BaghDarBagh
تمام حقوق اين کتاب برای نويسنده محفوظ است.
نقل تمامی يا بخش‌ھايی از اين كتاب برای بازچاپ، استفاده در رسانه‌ھا،
گرفتن ميكروفيلم و ترجمه فقط با اجازه‌ی کتبی نويسنده آزاد است.