بیرون آمد، روی ایوان ایستاد و دوباره مالک تنهایی خود شد: تپههای شنی، اقیانوس، هزاران پرندهی مرده در ماسه، یک زورق، یک تور ماهیگیری زنگزده، و گاهی چند علامت تازه: استخوانبندی یک نهنگ به خشکی افتاده، جای پاها، یک رج قایق ماهیگیری در دوردست، آنجا که جزیرههای گوانو* در سفیدی با آسمان همچشمی میکردند.قهوهخانه روی پایههای چوبی، میان ماسهزار، بنا شده بود. جاده از صد متری میگذشت: صدای آن شنیده نمیشد. پل متحرکی به شکل پلکان از قهوهخانه تا روی ساحل پایین میآمد…
◄«متن کامل»
دستهبندیشده در: ترجمه، داستان برچسبها: | ابولحسن نجفی، رومن گاری