- امروز پا دردم شروع شد. اين سوغات ولايت است، کاريش نمیشود کرد. تازه اگر يک روز خودم هم دکتر خوبی بشوم و بخواهم اين درد را درمان کنم تا آن روز پايی باقی نمانده است. خدا لعنت کند آن رطوبت را. چند روزی بود که درد نمیکرد. چقدر راحت بودم. فکر کردم هوای خشک اینجا کار خودش را کرده، اما حالا فکر میکنم تغيير فضا راه علاج درد نيست. درد را بايد از ريشه کند و اين طور حرفها.
پيش از اين، هميشه فکر میکردم که برای اولين بار چطور با يک مرده رو به رو خواهم شد. و امروز در تالار تشريح حس کردم که هيچ تفاوتی ميان اینها که دراز به دراز خوابيدهاند و آنها که دراز به دراز راه میروند نيست. بوی فضای تالار را پيش از اين حس کرده بودم. در ادارههای خودمان، در تجارتخانهها، و زير سقف بازار همين بو را حس کرده بودم…
◄«متن کامل»
دستهبندیشده در: فارسی، داستان برچسبها: | نادر ابراهیمی
