◄ «سلامی به آینده»،
دستهبندیشده در: دستهبندی نشده | برچسبها: کورت توخولسکی | بیان دیدگاه »
◄ «سلامی به آینده»،
دستهبندیشده در: دستهبندی نشده | برچسبها: کورت توخولسکی | بیان دیدگاه »
…اگر در آن حالت نبودم. اگر از مالیدن کرم به پوست صورتم با دستهای او آنقدر لذت نمیبردم شاید بیشتر عصبانی میشدم و سرش داد میکشیدم و وادارش میکردم چندبار معذرتخواهی بکند ولی حالا همین که دست او با سفیدی پنبه به صورتم نزدیک میشد آرام میشدم. اول تماس ناگهانی کرم در یک لحظهی سرد. بعد تکانتکان آرام پنبه بر روی پوستم همراه با دردی قابل تحمل، غوطهور در دریای چشمان او. …
پسران عشق
رمان
قاضی ربیحاوی
نشر الکترونیکی«باغ در باغ»، سوئد
چاپ اول: آوریل ۲۰۱۰
۲۰۱۰© BaghDarBagh
تمام حقوق اين کتاب برای نويسنده محفوظ است.
نقل تمامی يا بخشھايی از اين كتاب برای بازچاپ، استفاده در رسانهھا،
گرفتن ميكروفيلم و ترجمه فقط با اجازهی کتبی نويسنده آزاد است.
دستهبندیشده در: رمان | برچسبها: قاضی ربیحاوی | بیان دیدگاه »
تاکسیمتر را روشن کردم و پرسیدم: «کجا؟»
گفت: «هتل اُروپا.»
لهجۀ آمریکایی داشت. چهرهاش از تو آینه پیدا نبود.
هتل اروپا دو خیابان آنطرفتر بود. فکر کردم یا زیاد نوشیده، یا چون هوایِ آخرِ پاییز سرد است و از اولِ شب، این بارانِ ریز بنا کرده به باریدن، ترجیح میدهد با تاکسی برود؛….
◄«متن کامل»
دستهبندیشده در: فارسی، ناصر زراعتی، داستان | برچسبها: ناصر زراعتی | 2 دیدگاه »
بیرون آمد، روی ایوان ایستاد و دوباره مالک تنهایی خود شد: تپههای شنی، اقیانوس، هزاران پرندهی مرده در ماسه، یک زورق، یک تور ماهیگیری زنگزده، و گاهی چند علامت تازه: استخوانبندی یک نهنگ به خشکی افتاده، جای پاها، یک رج قایق ماهیگیری در دوردست، آنجا که جزیرههای گوانو* در سفیدی با آسمان همچشمی میکردند.قهوهخانه روی پایههای چوبی، میان ماسهزار، بنا شده بود. جاده از صد متری میگذشت: صدای آن شنیده نمیشد. پل متحرکی به شکل پلکان از قهوهخانه تا روی ساحل پایین میآمد…
◄«متن کامل»
دستهبندیشده در: ترجمه، داستان | برچسبها: ابولحسن نجفی، رومن گاری | بیان دیدگاه »
◄«متن کامل»
دستهبندیشده در: فارسی، داستان | برچسبها: نادر ابراهیمی | بیان دیدگاه »

شما فراک تنتان میکنید، نشان «استانیسلاو»-البته اگر چنین نشانی داشته باشید- به گردن میآویزید، چند قطره عطر روی دستمال جیبیتان میچکانید، سیبلتان را با بطریبازکن میتابانید و این همه را آنقدر سریع و چنان خشمآلود انجام میدهید که انگار فراک را نه بر تن خود که برتن کینتوزترین دشمنتان میپوشانید. و در همان حال، زیر لب غرولند میکنید:
-مرده شور این زندگی را ببرد! نه در روزهای عادی راحتم میگذارند، نه در ایام عید! سر پیری از بام تا شام سگدو میزنم! صد رحمت به پستچیها!
همسرتان«وروشکا» که با اجازهی شما میخواهم او را«شریک زندگی»تان بنامم کنار شما ایستاده است و یکبند ور میزند:…
◄«متن کامل»
دستهبندیشده در: ترجمه، داستان | برچسبها: آنتوان چخوف، سروژ استپانیان | بیان دیدگاه »
سال ۱۹۹۹، پس از بازگشت از ونزوئلا، خواب دیدم مرا به آپارتمان اِنریکه لینِ شاعر میبرند، در کشوری که میتوانست شیلی باشد و شهری که میتوانست سانتیاگو باشد، فراموش نفرمایید که شیلی و سانتیاگو روزگاری شبیه به جهنم بود، شباهتی که، درلایهی زیرین شهرِ واقعی و شهرِ تخیلی، همیشه به قوت خود باقی خواهد ماند. البته میدانستم لین مرده است، ولی وقتی پیشنهاد کردند مرا به دیدار ایشان ببرند بیدرنگ پذیرفتم. شاید فکر کردم دارند با من شوخی میکنند، یا شاید معجزهای رخ داده است. ولی شاید فقط فکرنکرده بودم یا این پیشنهاد را بد فهمیده بودم. به هر رو، ما به ساختمانی هفت طبقه با نمای زردِ کمرنگ و باری در طبقهی همکف وارد شدیم،…
◄«متن کامل»
دستهبندیشده در: ترجمه، داستان، روبرتو بلانیو | برچسبها: روبرتو بلانیو، علی لالهجینی | بیان دیدگاه »

سینههای درشت، پاهای لاغر و چشمانی آبی داشت. دوست دارم او را اینطوری به یاد بیاورم. نمیدانم چرا دیوانهوار عاشقش شدم، ولی شدم. اوایل ، همان روزهای اول، همان ساعات اول ، اوضاع بر وفق مراد بود؛ بعد کلارا برگشت به شهری که زندگی میکرد، شهری در جنوبِ اسپانیا ( برای تعطیلات به بارسلون آمده بود)، و همه چیز شروع کرد به درهم ریختن.
یک شب خوابِ فرشتهای را دیدم: وارد باری بزرگ و خالی شدم و او را دیدم نشسته در گوشهای با آرنجها روی میز و فنجانی شیر قهوه در مقابلش. به من نگاه کرد و گفت: او عشق زندگی توست. نگاه نافذ و آتشِ چشمانش مرا به آن سوی اتاق پرتاب کرد. فریاد زدم،…
◄«متن کامل»
دستهبندیشده در: ترجمه، داستان، روبرتو بلانیو | برچسبها: روبرتو بلانیو، علی لالهجینی | ۱ دیدگاه »
“ادیسه پشت به بندر کرد و از راهی صعب العبور که از میان جنگل میگذشت و بر صخرهها صعود میکرد، رفت به سوی مقرٌی که آتنه به او گفته بود…”
ریچارد به خواندن ادامه داد. بیقرار و کلافه بود اما سعی کرد با علاقه ادیسه بخواند. سفر به خانهی “خوک چران” وفادارش. این دیگر چه لغتی است. این دیگر چه جور زندگی کردن بوده است! – که البته دیگر او را به جا نمیآورد. اصلا در این کتابهای قدیمی هیچکس هیچکس را به جا نمیآورد و نمیشناسد. و تا همین جا هم زیادی وقت صرف ادیسه کرده بود و با غرغر کتاب را بست. هرازگاهی به آنا که کنارش خوابیده بود نگاه میکرد. هی دلش میخواست آنا را بیدار کند تا آنا برگردد به طرفش و آغوشش را باز کند – کو شانس و کو اقبال. مأیوس و بیحوصله باز رفت سراغ ادیسه.
◄«متن کامل»
دستهبندیشده در: توبیاس وولف، داستان | ۱ دیدگاه »
در راه بودم. پیاده به سمت هودینگه میرفتم. ابری بود آسمان مثل بیشتر وقتای اینجا اما هیچ نگران باران نبودم. داشتم میرفتم سراغ کامران. انگار نه انگار که کامران در هامبورگ است انگار که او همینجاست در استکهلم.
نمیدانم ناگهان از کجا کیم و استینا سر راهم سبز شدند. هر دو لباس جشن به تن داشتند و خیلی خوشحال به نظر میآمدن. تا رسیدند با خنده و تقریباً با همدیگه گفتن:”ما داریم میریم مراسم پایان ترم تو نمیآی؟” بعد استینا نزدیکتر آمد:”بعد جشن من و تو باهم برمیگردیم خونه”. باورم نمیشد…
◄«متن کامل»
دستهبندیشده در: یادداشت | برچسبها: عنایت پاک نیا | ۱ دیدگاه »